محمد عبد الله عنان ( مترجم : عبد المحمد آيتى )

392

تاريخ دولت اسلامى در اندلس ( فارسي )

صحت ايمان ايشان تاكيد ورزيده است و در ضمن آن پاره‌اى مسائل مهم تاريخى نيز به دست مىآيد و ما گزيده‌اى از آن را در اينجا مىآوريم . « 9 » « اكنون كه به اين سرزمين افريقيه آمده‌ايم برادران تونسى ما و غير ايشان در ما به ديدهء انكار مىنگرند و مىگويند شما كجا و شرف كجا ؟ و حال آنكه سالها در بلاد كفر بوده‌ايد . بنابراين در ميان شما ديگر كسى باقى نمانده كه اسلام را بشناسد در حالى كه با مسيحيان آميزش داشته‌ايد . و از اين دست سخنان . . . « با آنكه من خردسال بودم كه به اين ديار آمدم ولى خداوند مرا به وسيلهء پدرم به دين اسلام آشنا كرده بود . شش ساله بودم كه به مكتب مسيحيان مىرفتم تا دين آنها را بخوانم و بياموزم . وقتى كه به خانه بازمىگشتم پدرم مرا دين اسلام مىآموخت . پدرم براى من لوحى از چوب گردو خريده بود و براى من حروف الفبا را بر آن مىنوشت و تا نيك بياموزم خود حروف الفباى مسيحيان را يك‌يك از من مىپرسيد و چون آنها را مىآموختم حروف عربى را مىنوشت و مىگفت ولى حروف الفباى ما اينچنين‌اند . آنگاه كه حروف عربى را نيز مىآموختم مرا سفارش مىكرد كه اين راز پنهان نگاهدارم . حتى در اين باب با مادرم و عمويم و برادرم و هيچ‌يك از خويشاوندان سخن نگويم . پدرم امر مىكرد كه هيچ‌يك از بندگان خدا را از اين راز آگاه ننمايم . . . « پدرم - خدايش بيامرزد - به من ياد داده بود كه به هنگام ديدن بتها چه بگويم . . . چون پدرم يقين كرد كه من امور دينى اسلام را علاوه بر بيگانگان از خويشاوندان هم مخفى مىدارم به من گفت با مادرم و عمه‌ام و بعضى دوستان صادق خويش در اين‌باره گفتگو كنم . ايشان به خانهء ما مىآمدند و در مسائل دين بحث مىكردند و من گوش مىدادم . چون ديد كه با وجود خردى رعايت حزم و احتياط مىكنم خشنود شد و مرا به

--> ( 9 ) . اين رساله كه چهل و دو سال بعد از واقعهء موريسكيها نوشته شده ، در پايان كتاب او موسوم به « الانوار النبويه فى اباء خير البريه » آمده است و هنوز به صورت خطى است . اين رساله را شاعر ابو عبد الله محمد بوجندار در كتاب خود « مقدمة الفتح من تاريخ رباط الفتح » ( الرباط 1345 ه ) نقل كرده است و ما با تلخيص از آنجا برگرفته‌ايم ص ( 200 - 214 ) .